تبليغاتX
فقط داداش جوادم
فقط داداش جوادم
من ,تو, او ,ما ,شما, ایشان دوسش داریم
من تا آخر عمرم فراموشت نمی کنم .دوست دارم

کجایی عزیزم ؟من شب و روز انتظار اومدنتو می کشم اما تو نمی ای

|+| نوشته شده توسط حدیث در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 12:34 |

 

 

                                                          قابل توجه داداشیم

|+| نوشته شده توسط حدیث در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 14:51 |

 

دوستان بي نهايت ازتون ممنونم %100

|+| نوشته شده توسط حدیث در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 11:35 |

 

 گلم دلم شکسته بود ولی تیممون اونو چسبش زد

 

 

قلبم شکسته بود ولی با بردن تیمم گلبارون شد...

|+| نوشته شده توسط حدیث در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 14:20 |

 

داداشیوووووووووووووووووووووووووو

|+| نوشته شده توسط حدیث در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 14:17 |

                        آخه می تونیم پرسپولیسو با اون تیما مقایسه کنیم؟

                         flor127

                                      

 

 

 

 

 

و با او

 

 

|+| نوشته شده توسط حدیث در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 13:28 |

 

 

 

بو دونيادا درديم يوخيدي

 سنن ساري درديم چوخيدي

 

كاش بير گوش اوليديم

 

قانات ورب يانوا گليديم آغلييرديم

 

فيكر اليديم سن منيم بير اورييم سن

 

آما من خاميديم اوشاغيديم

 

بير نصيحت اشيد اوغلان

 

بو دونيادا هشكيمه اوري باغلاما

 

هشكيمين قانلي باشينا آغلاما

 

هشكيم سنون قانوا آغلاماز

 

آغري باشوا دسماللرين باغلاماز

 

بو دونيانين آداملاري نامرددي

 

نامردديگدن هله كچسون توهمتدي

 

پس سنون بير خردا سادليگون

 

بو دونيا دا آخيري اولمگدي

 

|+| نوشته شده توسط حدیث در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 13:27 |

 

 فقط پرسپوليسو بچسب .خير مي كنيا

 

 flor012

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حدیث در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 13:8 |

مصاحبه ی خیالی با خودم

خیال:سلام

حدیث:چه سلامی چه علیکی

خیال:حالت خوبه

حدیث:نه بابا اصلا خوب نیستم

خیال:تو آخه کودوم مناسبت شد که حالت خوب باشه.بابا دیوونه

پرسپولیس داره

میبره ا.تو باید الان بخندی

حدیث:باشه .الان خوب شد

خیال:اره خوب شد

حدیث:خب

خیال:چرا همش اندوه؟

حدیث:می تونم جواب ندم؟

خیال:هرجورکه راحتین اگه می خوای همشو بخونی برو ادامه

خیال:خب داشتیم می گفتیم که این ادامه ی مطلب مزاحم شد

حدیث:اره دیگه بعضیا خروس بی محلا

خیال:راستی یه آرزوکه دلت می خواد بکن

حدیث:ای بابا ما که هرآرزویی کردیم بهش نرسیدیم

خیال:یعنی هیچ آرزویی ندارین ؟

حدیث:توروخدا ولم کنین .اینا چیه می پرسین آخه ...

خیال:باشه چرا می زنی

حدیث:مواظب باش نخورمت

خیال:راستی حدیث داداش جوادت خوب شد؟

حدیث:مگه بد بود؟اهان یعنی مسدومیتش برطرف شد یا نه؟

حدیث :نمی دونم .منم دلواپسش شدم .نمی دونم چرا از هرکی

خوشم می اد اون آدم بخت برگشته همش بدی می بینه

خیال:یه دروغ سیزده بگو

حدیث: استقلال اول می شه

خیال:خیلی بامزه شدی حدیث جونم

حدیث:نظر لطفتونه

خیال:از اینکه ما داریم سوال پیچتون می کنیم ناراحت که نیستی

؟

حدیث:ها ها ها من که دارم از خودم سوال می کنم و خودم

جواب میدم

خیال:بازیکن موردعلاقت کیه؟

حدیث :فقط فقط فقط جواد کاظمیان.خدایا می دونی چقد

دوسش دارم ؟

خیال:باز ناراحتتون کردم ؟

حدیث:نه بابا ما که همیشه ناراحتیم

خیال:رشته ی تحصیلیتون چیه؟

حدیث :من ریاضی فیزیک می خونم

خیال:ماشین دارید؟

حدیث:نه بابا

خیال:چرا؟

حدیث:ای بابا من که هنوز می گن بچم .

خیال : خواننده ی مورد علاقت کیه؟

حدیث :محسن یگانه و رضا صادقی و محمد اصفهانی

خیال:محسنو دوس داری چون که شبیه جواد جونته؟

حدیث :بابا تو دیگه کی هستی .از کجا فهمیدی هان؟

خیال: به قوله خودت گلم من خودتم

حدیث:اره یادم رفته بود

خیال:راستی دوس پسر داری؟

حدیث:گم می شی یا خودم گمت کنم .دیوونه من اصلا اهلش

نیستم .تو چی می

گی پسرا که آدم نیستن بخوام باهاشون دوس شم .احمق جون

خیال:هی منم پسرماااااااااااااا

حدیث :باش که چی؟

خیال :خب خیالی نیس خانوم حدیث من می رم دیگه هم

باهاتون مصاحبه نمی

کنم .فمیدی؟

حدیث:خب حالا چرا جوش می اری.مگه من گفتم بیا باهام

مصاحبه کن .خودت

خواستی گلم .

خیال:خب حرفی نداری دیگه؟

حدیث:چرا دارم .حرفام زیاده ولی به تو یکی نمی گم .

خیال:باشه نگو

خیال:حرف آخر

حدیث :اگه کسی جوادمو دید بهش بگه خیلی دلم براش تنگ

شده ...

و بگه كه بابا بي وفا بيا به اين هوادارانت يه نظري بده ديگه ما

اين وبلاگو برا اون درس كرديم...

 

|+| نوشته شده توسط حدیث در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 12:54 |

     

|+| نوشته شده توسط حدیث در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 14:19 |

خدايا چيكار كنم داداشيم مسدوم شده؟

|+| نوشته شده توسط حدیث در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 21:20 |

... بچه ها برا جوادم دعا كنينا...

|+| نوشته شده توسط حدیث در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 21:16 |

داداشی عزیزم دوست دارم خیلی زیاد

|+| نوشته شده توسط حدیث در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 11:39 |

براي ديدن تمام صفحه بر روي ارشيو كليك كنيد

|+| نوشته شده توسط حدیث در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 13:40 |

مرگ

تو لباس رفتن به تنت خواهی کرد

تا آخر عمر ترک وطن خواهی کرد

این قصه ی تلخ زندگیست آری

بی چون و چرا ترک وطن خواهی کرد

 

|+| نوشته شده توسط حدیث در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 13:37 |

بی وفا

 

مي دونم اگه از عشق بگم من

 

همه مي گن تو تازه كاري

 

نمي دونم با چه زبوني بگم كه بي وفايي

 

اين همه گفتم تو شاهي

 

كه يه روزي تو بيايي

 

اين همه غم و شكن رو

 

از دلم تو بزدايي


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حدیث در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 13:34 |

مکتب عشق

خداوندا در همه احوال من  فكر تو بودم

 

در مكتب شعرم بي نام تو چيزي نسرودم

 

اهسته و پيوسته كردمت ستايش

 

پيدر پي و پيدا نمودم در گشايش

 

اين دشت و كوير و باغ و صحرا

 

همگي نشاني از قدرت تو ست اي خدايا

 

من در عجبم از اين همه كار تو، اما

 

دانم كه بس آگهي و دانا

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حدیث در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 13:30 |

پرسپوليس تا آخرين ثانيه زندگيم مي گم كه دوست دارم خيلي زياد

|+| نوشته شده توسط حدیث در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 21:42 |

داداش جواد آقاي اول پيروزي دوست داريم   

|+| نوشته شده توسط حدیث در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 20:25 |

این گل عاشق براتون و فداتون عزیزانم ...

|+| نوشته شده توسط حدیث در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 20:21 |

رازو نیازم با خدا...................................................................................

هر كس به طريقي با خدايش حرف دارد من به طريقي

 

تو با رازو نياز كردنت من با مريضي

 

من شاعرم دردودل دارم خدايا

 

گر بگويم مي شوم رسوايه رسوا

 

پس خداوندا چكار كنم در اين دنيا يه پست

 

تا نباشم پيش مردم همچون كرم پست

 

تو خدايي وتوانا من ناطق شعروغزل

 

تو سزاوار خدايي ومن سزاوار غزل

|+| نوشته شده توسط حدیث در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 20:18 |

این شعر تقدیم به روح پاک دداش مهدی کاظمیان که خیلی دوسش دارم ...
 

تو خودت رخت سفر بستيو انگار نديدي

 

ان چهره ي معصومه پدر رو ...

 

انچنان رفتيو خفتي

 

هيچ نديدي مويه سفيد مادرت را...

 

تو خودت رفتيو هيچ درك نكردي

 

اما منه بدبختو گذاشتي تك وتنها ...

 

دنبال تو با اشك نگون بخت دويدم

 

من هرچه دويدم به تو اخر نرسيدم ...

 

ان لحظه كه خواستي چشم از من تو بگيري

 

كاش اين گريه يه محزونه نمو تو مي شنيدي ...

 

نازنين تو بگو جواب اين دوري چيست ؟

 

آخرين خنده ازانه چه كسيست ؟...

 

اين روزا دل من تاقت دوريتو نداره

 

بي تو موندن واسه من مثه سواله ...

 

اما بزار بهت بگم اين كارت برام يه عبرت مي شه

 

بعده اين كميت من برايه دوس داشتن عشق لنگ مي شه...

|+| نوشته شده توسط حدیث در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 20:16 |

پرسپولیس...

اي تيم هميشه پيروز        يه تيمه خوبه ايران

تو خودت يه تيمه خوبي     تويه گنجينه ي تيمان

گلهاتون يه افتخاره           اون بالا تو اوج ابرا

هميشه با من مي مونه    اون يه رنگ سرخ وزيبات

تيم من فقط تويي تو         هرجايه دنيا كه باشم

رنگتون خونه تو رگهام       نمي خوام از تو جدا شم

وقتي كه از اونجا دورم       بغض غربتو مي بازم

همه ي قشنگيهاتو           تويه ذهنم مي سپارم

قصه ي دايي وپروين         قصه ي عشق غم انگيز

ان عبر مردان گل زن         جوادو مهردادو پزمان  

مي زدن گلهاي رنگين      مي كردن حريفو غم گين

ياد گلها ياد تيم ها           يازده ستون تيم سرخها

حاصل گلهايه مهرداد        ساحل سرخيه افتاب ....

 

|+| نوشته شده توسط حدیث در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 20:13 |

یه خاطره ی خیلی خیلی داغ از فوتبال براتون می خوام تعریف کنم .امیدوارم خوشتون بیاد ...

يه خاطره خيلي خيلي خوب از فوتبال مي خوام براتون تعريف كنم ...

روز عجيبيه .دلم گرفته .به امتحان فردا فك مي كنم .امتحاني كه قراره زنگ دوم ازمون گرفته شه وهمچنين روزيه كه دربي بزرگ ليگ برتر ايران برگزار بشه ...

من امروز دلم گرفته واز شدت ناراحتي نمي دونم چه حرفايي رو مي زنم .خلاصه از صبح اول وقت بلند شدم كه امتحان فردارو مرور كنم (درس هايي كه حالمو بهم مي زنن.يعني جغرافيا و دين وزندگي ).از همون اول صب شروع كردم تا ساعت ۱۲ يا نزديكايه ۱۲ بود كه صدايه اذونه محلمونو شنيدم .حاله عجيبي پيدا كردم .انگار تموم دنيا رو بهم دادن .درون خودم گفتم خدايا مي ام كه حرف دلمو بهت بگم ...ميام از چيزايي بهت بگم كه هميشه ازارم مي دن ...

خلاصه رفتم وضو گرفتم و بعد چادر نمازمو سرم كردم وچند لحظه ي بعد شروع به خواندن نماز كردم .۴ ركعتشو خوندم بعد نشستم زمين .بغض تمومه بدنمو گرفته بود .همون لحظه اشك از چشمام سرازير شد .نمي تونستم جلويه خودمو بگيرم ...به خدا گفتم خدايا دوست دارم ...گفتم ...گفتم ....

به جايه اون گفتنا من ارزومو كردم .بعد ركعتهايه بعديرو خوندم .بعد از تموم شدن نمازم دعا كردم وگفتم ...خدايا هميشه بد شانس بودم وتا اخر عمرم بد شانس مي مونم .اگه به تيمه عزيزم كمك نكني امروزم ميبازه .پس كمكش كن ...

زمان شروع بازي :

ديگه زمانه شروعه بازي فرا رسيده .باشگاه ازادي پر شده از تماشاگرانه عاشق .تمومه گوشا به سوته داوره كه سوتش به صدا دراد .كه سوت بازي سرانجام به صدا در اومد .

بعد از دقايقي بر اساسه كم توجهي وتنبلي تيم من (پيروزي)يه گل رو از حريف دريافت كرديم .ولي من ناراحت نشدم چون خدارو با تيمم يار مي دونستم .فقط گفتم خدايا توكلم به توه .ولي چن لحظه نگذشته بود كه گل مساوي توسط مهرزاد معدنچي زده شد .منو دوبرادرام از خوشحالي نمي دونستيم چه عكس العملي از خودمون نشون دهيم .ولي خواهرم كه طرفدار تيم استقلال بود از صورتش معلوم بود شليك گلوله رو درون خودش در اورده ولي اصلا به رويه خودشم نمي اورد .بعد از دقايقي نيمه ي اول تموم شد .

نيمه ي دوم بازي ...

چن ديقه ي اول بچه ها به صورت دفاعي وهجومي بازي كردند وتا اينكه مهرداد اولادي كه نيمه ي دوم تعويض شده بود گل طلاي رو به ثمر رسوند .من اون لحظه فقط يه بال برايه پرواز كم داشتم .خيلي خوشحال بودم و دائما خدارو شكر مي كردم و مي گفتم جايه جوادم خاليه ...تا اينكه سوت پايانه بازي به صدا در اومد .من اين برد رو به تمامي عزيزانه پرسپوليسيم تو مدرسمون تبريك گفتم .

 نتيجه اي كه اون روز گرفتم اين بود كه خدا هيچ وقت ادما رو فراموش نمي كنه .اگه شما درودلي داشته باشيد به خدا فقط بگيد و بس ...

اميد وارم كه از خوندن اين خاطر ام  خسته نشده باشيد ..

دوستون دارم ...

|+| نوشته شده توسط حدیث در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 20:11 |

...شعر خدافظی...

چرا رسید خدافظی میونه کوچه های ما        

فراری داد قناری رو از این سرایه بیریا                

من با چشاش بسته بودم وصلت مهربونی رو

اما منو گذاشتو رفت میون این تیرگیا

دلم می خواد باهات باشم تو این روزای بیکسیم

که حرف دل بهت بگم به خاطر دلواپسیم

ببین چیکار کردی با من

دلم رو بردی تویه غم

من عاشق چشات بودم

مرده ی اون نگات بودم

اما تو بی وفا شدی

بدترو بی صفا شدی

تو این دلو با یه نگاه خریدی صاحبش شدی

اما نفهمیدی اونو کشتیو قاتلش شدی

چشام اسیر نگاته

مرده ولی باز فداته

بهت بگم عزیزمی

تویه چشام دنیزمی

درسته که تموم شدم

پر کشیدم از تو دلت

اما بدون دوست دارم

تا آخرش می گم بهت ...

|+| نوشته شده توسط حدیث در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 20:2 |

این عکس تقدیم به داداش و آجیایه قرمزم ...
|+| نوشته شده توسط حدیث در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 19:18 |

...داداش جواد يه نظر بده...

|+| نوشته شده توسط حدیث در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 19:11 |

a, a:visited {color:#575E36;text-decoration: none;font-family: Tahoma; font-size: 8pt}a:hover {color:red;text-decoration: none;font-family: Tahoma; font-size: 8pt}